با من سخن بگو
داغ داغ
سرخ سرخ
برایم شعر بخوان
غزل بسرای
حتی اگر وقت داشتی کمی برقص
من اما تماشایت می کنم
خیره خیره
وقتی پای برزمین می کوبی که قفل لبانم را بگشایی بودنت را احساس خواهم کرد
طاقتم که خوب طاق شد به گوشه ی تنهایی ام می خزم و به خواب فرو می روم
با این رویای شیرین که تو در کنار بیداری ام نشسته ای
18 آبانماه
11:22 شامگاه
Tuesday, November 9, 2010
Tuesday, October 19, 2010
نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
تا آن دم که بیداری و جان به تن داری
پنجره به روی تابیدن نوای موسیقی در نبند
که هیچ مجالی قابل اعتماد نیست
چه گرم شور عشق بازی باشی
چه مشغول مذاکره ی هسته ای
چه با آرامش در حال صرف صبحانه باشی
و چه درب خانه را از پشت قفل کرده باشی که بخوابی
هیچ وقت نمی دانی که چه زمان طوفانها در می گیرند و ابرها به هم می کوبند
هیچ وقت نمیدانی که چه زمان محتاج قطره نوایی خواهی بود که برای چند ثانیه آتش فشان را به تاخیر بیاندازد
هیچ وقت نخواهی دانست که قرار است چه ساعتی از روز قلبت شکسته شود
راستی
اگر نظر من را می خواهی
دیگر به چشمانت سرمه نمال
چه می دانی که چه زمان ممکن است بغضت بشکند؟
27 مهر 89
11:52 شامگاه
پنجره به روی تابیدن نوای موسیقی در نبند
که هیچ مجالی قابل اعتماد نیست
چه گرم شور عشق بازی باشی
چه مشغول مذاکره ی هسته ای
چه با آرامش در حال صرف صبحانه باشی
و چه درب خانه را از پشت قفل کرده باشی که بخوابی
هیچ وقت نمی دانی که چه زمان طوفانها در می گیرند و ابرها به هم می کوبند
هیچ وقت نمیدانی که چه زمان محتاج قطره نوایی خواهی بود که برای چند ثانیه آتش فشان را به تاخیر بیاندازد
هیچ وقت نخواهی دانست که قرار است چه ساعتی از روز قلبت شکسته شود
راستی
اگر نظر من را می خواهی
دیگر به چشمانت سرمه نمال
چه می دانی که چه زمان ممکن است بغضت بشکند؟
27 مهر 89
11:52 شامگاه
Tuesday, September 28, 2010
باران
امروز بارید
و من نه با نفرت از اشکهایش روی گرداندم
نه صدای موسیقی را بالا بردم که ضجه هایش گوشهای عزیزم را نیازارد
و نه حتی با بی تفاوتی آنقدر نگاهش کردم که از شرم نگاهم قصه کوتاه کند
...
امروز دستم را دراز کردم و اشک هایش را در آغوش کشیدم
امروز با نوای باریدنش رقصیدم
امروز از با باریدنش از نو زاده شدم
که پس از عبور از شوره زارهای وحشت
امروز معنی آرامش خیسش را با پوست و استخوانم چشیدم
...
امروز پاییز برای اولین بار بارید
و من برای دومین بار زاده شدم
====
1389
6 مهر
ساعت 10:07
شامگاه
و من نه با نفرت از اشکهایش روی گرداندم
نه صدای موسیقی را بالا بردم که ضجه هایش گوشهای عزیزم را نیازارد
و نه حتی با بی تفاوتی آنقدر نگاهش کردم که از شرم نگاهم قصه کوتاه کند
...
امروز دستم را دراز کردم و اشک هایش را در آغوش کشیدم
امروز با نوای باریدنش رقصیدم
امروز از با باریدنش از نو زاده شدم
که پس از عبور از شوره زارهای وحشت
امروز معنی آرامش خیسش را با پوست و استخوانم چشیدم
...
امروز پاییز برای اولین بار بارید
و من برای دومین بار زاده شدم
====
1389
6 مهر
ساعت 10:07
شامگاه
Thursday, September 16, 2010
قدرت من بودن
زهی عشق زهی عشق
که جز با چشم مسلح ،آنهم در چهارچوب مفاهیم و تعاریف ذهنی در این زندگی یافت نمی خواهی
کرد
...
امروز
این منم که از تو و وجود تقدیس یافته ات اعلام برائت می کنم
ای عشق نغز
ای عشق خواستنی
ای دروغ زیبا!
...
این منم
که من را قوی می دارم
تا تسلی بخش قلب نیازمندترک های عاشق نام توانم بود
...
این منم که به کوچکی تو می خندم
و از نیازمندی نامت به وجود انسانی دیگر مو بر تنم صاف می شود
...
این منم که مچ کوچک دروغگویت را به نرمی می گشایم
و در برابر قدرتی بالاتر از تو که تنها در وجود من است سر تعظیم فرود می آورم
25/5/89
11:07 شامگاه
که جز با چشم مسلح ،آنهم در چهارچوب مفاهیم و تعاریف ذهنی در این زندگی یافت نمی خواهی
کرد
...
امروز
این منم که از تو و وجود تقدیس یافته ات اعلام برائت می کنم
ای عشق نغز
ای عشق خواستنی
ای دروغ زیبا!
...
این منم
که من را قوی می دارم
تا تسلی بخش قلب نیازمندترک های عاشق نام توانم بود
...
این منم که به کوچکی تو می خندم
و از نیازمندی نامت به وجود انسانی دیگر مو بر تنم صاف می شود
...
این منم که مچ کوچک دروغگویت را به نرمی می گشایم
و در برابر قدرتی بالاتر از تو که تنها در وجود من است سر تعظیم فرود می آورم
25/5/89
11:07 شامگاه
Sunday, August 29, 2010
کفر
گاهی اوقات دلت می خواهد
انگشتت را تا ته حلقت فرو ببری
تا هر چه غصه در دلت هست بالا بیاید
آری،زندگی همان شادی های کوچک و گذرایی است که به قیمت خون دل خوردن بدست می آید
من که خود مبلغ این مذهب و بنیانگذار سبک سو رئال خوش بینی و امید به آینده ام
بی هراس از متهم شدن به جرم اشاعه ی ناسپاسی و بدبینی
امروز و در این لحظه از تمامی این مزخرفات کفرم می آید
زندگی و تمام شادی هایش
در بهترین حالت
ارزش اینهمه رنج کشیدن ندارد
7 شهریور
89
ساعت 18:48
انگشتت را تا ته حلقت فرو ببری
تا هر چه غصه در دلت هست بالا بیاید
آری،زندگی همان شادی های کوچک و گذرایی است که به قیمت خون دل خوردن بدست می آید
من که خود مبلغ این مذهب و بنیانگذار سبک سو رئال خوش بینی و امید به آینده ام
بی هراس از متهم شدن به جرم اشاعه ی ناسپاسی و بدبینی
امروز و در این لحظه از تمامی این مزخرفات کفرم می آید
زندگی و تمام شادی هایش
در بهترین حالت
ارزش اینهمه رنج کشیدن ندارد
7 شهریور
89
ساعت 18:48
Tuesday, June 15, 2010
سفر
منم آن مسافر دیار ناکجاآباد به زمین که باکوله باری از هورمون و نیاز در گذرم
...
من نه برای ماندن آمده ام
که به حق هیچ مهمانسرایی در این دیار پذیرای زنان مجرد نیست
رسالت من نه عمر گذراندن در آغوشهای ناپایدار است
نه شبانه روز مست باده ی عیش و لذت بودن
من تماشاچی لحظه لحظه ی این سفرم
من زندگی کننده ی تک تک دقایق این سفرم
گاه با تو می خندم
گاه به کمک آن دیگری می شتابم
گاه آن یکی و ناپاکی اش را از لیست همسفرانم خط می زنم
وبه گاه تنهایی خود را یرای ادامه ی این مسیر تجهیز می کنم
من نه برای کسی می مانم نه کسی را برای ماندنم نیازمندم
رسالت من تنها کمک به همسفرانم است
...چرا که من قدم به قدم این سفر را در گذارم
25 خرداد
10:25 شامگاه
...
من نه برای ماندن آمده ام
که به حق هیچ مهمانسرایی در این دیار پذیرای زنان مجرد نیست
رسالت من نه عمر گذراندن در آغوشهای ناپایدار است
نه شبانه روز مست باده ی عیش و لذت بودن
من تماشاچی لحظه لحظه ی این سفرم
من زندگی کننده ی تک تک دقایق این سفرم
گاه با تو می خندم
گاه به کمک آن دیگری می شتابم
گاه آن یکی و ناپاکی اش را از لیست همسفرانم خط می زنم
وبه گاه تنهایی خود را یرای ادامه ی این مسیر تجهیز می کنم
من نه برای کسی می مانم نه کسی را برای ماندنم نیازمندم
رسالت من تنها کمک به همسفرانم است
...چرا که من قدم به قدم این سفر را در گذارم
25 خرداد
10:25 شامگاه
Saturday, June 5, 2010
living in the moment
در سرم چه فرداها که شناژ بندی نمی شوند
دست هایم چه کلنگ و تیشه ها که به زمین فرو نمی توانند زد
قلب من چه عشقی برای قربانی کردن هست و نیستم در خود پنهان نکرده است
افسوس که پس از سالیان متمادی همزیستی با همین سر و دستان و قلب
نه کودکی دانسته ام
نه بلوغ
و نه جوانی
خوب می دانم که آنچه در سر دارم نیز نه از برای" زندگی" است
انسانهای هم کیش ما
تنهابه گاه پیری زندگی را با گوشت و استخوان مزه می کنند
15 خرداد
8:00 شامگاه
دست هایم چه کلنگ و تیشه ها که به زمین فرو نمی توانند زد
قلب من چه عشقی برای قربانی کردن هست و نیستم در خود پنهان نکرده است
افسوس که پس از سالیان متمادی همزیستی با همین سر و دستان و قلب
نه کودکی دانسته ام
نه بلوغ
و نه جوانی
خوب می دانم که آنچه در سر دارم نیز نه از برای" زندگی" است
انسانهای هم کیش ما
تنهابه گاه پیری زندگی را با گوشت و استخوان مزه می کنند
15 خرداد
8:00 شامگاه
Subscribe to:
Posts (Atom)